تبليغاتX
سـیـبـــخـــــــونــه یــکــی یـکـدونــه
«هوس لمس کردن یک سیب سرخ...زیر باران در کنار یک درخت...کاش می شد، نچیدت ای سیب سرخ! کاش می شد!!!»

| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

چند وقته پیش پروفسور گفت برین واسه پروژه یه رمان بردارین بعد بیاین کنفرانس بدین. یه اما داشت، از بین رمان هایی که خودش انتخاب کرده بود باید می انتخابیدیم. یه رمانی انتخابیدم که اسمش کودکانه بود. به فارسیش "شب بچه های شاه" گفتم خوراکه این. گفتش اینو انتخاب نکنا، گفتم داره گولم میزنه رمان سنگین بردارم. آقا از اون روز که دارم اینو می خونم ماتحتم چسبیده به کامم. در هر ثانیه ای که می خونم سه تا فحش هم نثار بارژاول کبیر و نفهم می کنم که زبان فرانسه رو کدیفیه چم دونم سازماندهید. گول خوردم کتابه از گل کاری و درخت کاری توش حرف هست تا قتل به روش، تروریست های زمان پاپ آونیون. یعنی دارم بالا میارم.




لينك ثابت | چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 3:37 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

پدر اعتیاد بسوزه که من و منزل رو در به در (...)کرده!
این (...) چه می تواند بوده باشد؟
درست فهمیدین، سریال! آنهم از نوع گمشدگان  LOST
سلام و احوال پرسی خاص! بر پدر و مادر دست اندر کاران سریال، که این هفته واسه دومین بار سریال رو بنا به دلایلی نپخشیدن! خدا می دونه وفات کیه تو آمریکا.
آی بدن دردم.

الان پنجمین فصل سریال لاسته و ما همینجور منتظر قسمت 14 میم. ما یعنی من و منزل.




لينك ثابت | جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:21 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

آی بابام دراومده درست!

شرح کار:
دیروز عمو تلفن زد که بیا اینجا کارت دارم. رفتم، گفت پشت خونه تو دید مردمه، بهتره راهروی کناری خونه رو با کاشتن درخت ببندیم. اینطوری با یه تیر دو نشون زدیم، هم راه رو بستیم هم دیگه، دیدی برای همسایه ها وجود نداره. کار رو با دراوردن سنگ فرشهای حیاط پشتی شروعیدم. تا ظهر بصورت یه حرف ال انگلیسی زمین برای کاشتن درخت آماده ایدم، عصرش هفت تا گودال عمیق کندم تا 7 تا درخت بکاریم. شب خانه عمو موندم، صبح امروز رفتیم درخت خریدیم، اما نه هفت تا، 9 تا! عمو حال کرد 9 تا بگیره. اومدیم دو تا گودال دیگه اضافه کردیم و بعد درخت ها را کاشتیم.

کارهای اضافه: لااقل 10-12 تا گاری پر خاکبرداریدم، همون مقدار هم خاکریزیدم. هر سنگ فرش خودش 2 کیلو بود. یه حرف ال تصور کنین که بشه توش 9 تا درخت گُنده کاشت! سنگفرشا رو هم یه گوشه ای مرتبیدم. برای زمین کندن از یه لایه سیمانی گذشتم. واسه بهتر شدن کار و شیرین کاری 200 متر حیاط خونه رو هم سم پاشیدم. کلی سنگ و میل گرد و این ها زیر زمین کشفیدم. خداتا بیل و کلنگ زدم، زخم و زیلی شدم. گلدون درستیدم و گل کاشتم.

توی تموم این کارا عمو هم بود ولی مگه از یه آدم 70 ساله چه انتظاری میشه داشت؟ کلی واسم آب پرتقال گرفت. کلی هم زورید ولی خب سنش بالاست دیگه.

تازه شم، مریضم بد فرم. کلیه جات، مثانه و این حرفا، دارو میزنم تو رگ تا لااقل نمیرم از عفونت.

نتیجه اخلاقی: باغبونیدن یکی از سخت ترین کارای دنیاست. پماد سینتول و مینتول و پیروکسیکام و چیروکسیکام رو از یاد نبرین. هر شبی که کاریدین توی باغ مثل من اندازه خر(دور از جونتون) دو تا بروفن بندازین تو خندق بلا تا صبح بتونین روشن شین. به باغبونا احترام بذارین چون ممکنه مثل من بنویسن و داشته باشن به عموشون کمک کنن. به سرم زده از این به بعد ادبیات نوشته هام رو عوض کنم تا فارسی رو گسترش بدم.




لينك ثابت | پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:42 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

رفیقم هی تلفن زد که بیا ببین چی نصب کردم. رفتم اونجا می گم چی؟ می گه یه دستگاه مرکزی تصفیه آب! می گم چجوری کار می کنه؟ می گه وصلش می کنی به شیر اصلی آب خونه، بعدش دیگه تمام آب مصرفی خود به خود تصفیه می شه! حتی حمام هم با آب تصفیه! می گم باشه حالا که نمی خوام حمام کنم، لطفا یه چایی بهم بده! می گه باشه، تمام پارچ های آب تصفیه رو هم دادم به فلانی، ببین چه آبی می ده...! الان 45 دقیقه است که آب جاری است.(بر وزن امعار سهراب سپهری) آب نارنجی است. عجب بدبختی است. چای هم نیست. رفیق مان هی می گوید بایست، درست می شود این آب.
خلاصه الان دیقه 50 هست که اومدم نشستم با کامپیوترش که فارسی نداره با هزار بدبختی این رو اینجا می نویسم. تلف شدم از بی چایی یی.(معتاد بدبخت) داره صدام می کنه می گه بیا ماست میوه بخور!!!

پیشنهاد: دستگاه تصفیه نخرید، چون پولش و پول آبی که باید بپردازین برای روون شدن آب، میشه مصرف چند سال آب معدنی. حمامتون رو هم با آب معمولی برین، طوری نمیشین.



لينك ثابت | دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 21:43 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ

بابا "انتخاب"! به جان همه بر و بچه های خانواده و فامیل من نگفتم که دوباره دارم می نویسم. رفتم توی انتخاب سری بزنم دیدم توی ستون نگاه دیگر یه مطلب داره در مورد پرتقال، خوشم اومد بازش کردم، خدایی چشمام 8 تا شد. یعنی حتی 1 میلیونم احتمال نمی دادم مطلب من اونجا باشه. یعنی من چیزی نیست که دوباره شروع کردم.

آیوالله بابام.
امروز رفتم کلاس آی حال نداد، آی حال نداد. خواب بودم به سلامتی تا تهش. بعد هم یه قوطی نوشابه قایم کرده بودم هی داشتم می خوردم پروفسور جون مان فهمید، خشتکم رو پرچم کرد. (دوست دارم کوچیک بنویسم که نخونین)




لينك ثابت | دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 20:51 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

خونه عمو هستم. تنها یک مشکل دارم، عمو هم دارد، پس ما داریم(منظور مشکل) اینکه یه شعبه از کارخانه ذوب آهن در طبقه زیرین ما در حال کارست! والله کارگران مشغول کارند!   

خانه عمو دو طبقه است؛ یک طبقه خودش می نشیند، طبقه همکف هم که شامل دو مغازه بزرگ است ، معمولا در رهن و اجاره.

یکی از مستاجرها رفته، یعنی ورشکست شده، جایش یکی دیگر آمده. او هم در حال آماده سازی مغازه برای آغاز تجارتش! طی این چند روز مخ هایمان را مربا کرد اینقدر با دریل، اره، چکش و ابزار مختلفه، آلودگی صوتی ایجاد کرده.

دریلش نمی دونم از کدام دریل هاست، هرچی هست صدای همان دریل گنده هایی را می ده که توی خیابان باهاشون آسفالت را می شکافن. اگه مردین یا زنین از جفتشون (همون کنارشون ما جنوبی ها) رد شین!    

دیروز ظهر خواب بودم، داشتم کابوس می دیدم. یکی اسلحه را دستش گرفته بود و به طرفم رگبار بسته بود. درررررررررررررررررررررررررررررررررر. هی توی خواب به خودم می گفتم، خواست خشاب رو پر کنه سنگرم رو عوض می کنم(سنگرم یه آشپال فلزی گنده بود که قبلا نقش ماشینم رو بازی می کرد).

یهو از خواب پریدم، صدای دررررررررررررررررررررر رفت توی ملاجم، زهره ترک شدم از ترس تا فهمیدم این یاروس با این دریل مخ سوراخ کنش.

عمو هم که عشقش خواب ظهره، هی به خودش امیدواری میده که تموم می شه!

بدبختی خواب صبح هم نداریم، از هفت صبح شروع می کنن به چکش زدن!




لينك ثابت | جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 16:43 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

بالاخره برگشتم. الان در حال گریه کرذنم.
فکر می کردم بلاگفا وبلاگم را ترکونده ولی بقایاش هنوز وجود داشت.
یه دو ساعتی طول کشید تا حالش جا اومد.
خوش اومدم.
دستا بالا...




لينك ثابت | پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 19:17 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

حقیقت این بود که قصد نداشتم، پیوندهای وبلاگم را باز کنم. ولی نظر آقای مدرسی اینقدر به دلم نشست که هم پیوندهام رو باز میکنم. و هم هرکس تمایلی داشت به پیوندهای من اضافه می شه. صحبت خواهیم کرد آقای مدرسی عزیز...بزودی



لينك ثابت | سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 21:16 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

بالاخره هر آمدنی را رفتنی باید...شاید اولین بار حدود 5-6ماه پیش بود. که نظاره گر لینکی با محتوای سپاسگزاری و خداحافظی بودم. آن موقع تنها یک بیننده بودم و با خودم سؤال می کردم چه شد که او رفت؟ بعدها لینک های دیگر با همین خصوصیات را چندین باردیگر هم  دیدم.

عضو این خانواده بزرگ شدم تا کمی تمرین دمکراسی کنم، اما کمتر از ۴ماه طول کشید، که بقول ان مهندس فلانی که پای مطلب بهروز مدرسی نوشته بود بالاترین آنچنان که می نماید نیست! را بفهمم.

شاید هم هست، اما فهم من توان درک چنین بازه با چندین مجهول و مؤلفه ناپایدار را ندارد.

گله کرده بودم، که اینجا کم بی شباهت به کمیسیون ماده 10احذاب نیست، چرا نگفتم کاملاً شبیه؟ به این دلیل که اینجا احزاب معارض دور هم جمع شدند. اشتباه نکنید منظورم این نیست که نباید جمع بشوند و یا حقی ندارند. طبیعی است که حق دارند همانطور که احزاب در ایران محق هستند و البته تضییع و تضییقاتی در حق شان شده که بر منکرش لعنت!

اما مشکل آنجاست که سایت بالاترین مدام در حال فاصله گرفتن از آن هدف متعالی است که مطمح نظر طراحان آن بوده است.

بیش از نیم جامعه بالاترین تابعی از جامعه زخم خورده ایرانست که سعی می کند عقده هایش را خالی کند. سید ابراهیم نبوی پاراگراف قشنگی دارد، وی می گوید: « دموکراسی یعنی آنکه همه بتوانند یکدیگر را نقد کنند و البته بتوانند به اعتقادات دیگران نیز توهین کنند، ولی طبیعتا کسی مثل ایرانی ها بیمار نیست که از دموکراسی فقط برای همین کار استفاده کند» واقعیت همین است.به خبرهای پر نظر اینروزها توجه کنید.

 من نه بازجوی کسی بوده ام و نه حتی به خدمت سربازی رفته ام-معافیت دائم- اما بخاطر اعتقاداتم بسیار توهین شنیدم. چندی قبل یکی از دوستان پدر مرا مخاطب قرار داد و دیگری مادرم...یکی مچم را گرفت و دیگری پایم...اسم نمی برم که مایه یاس نیکوکاری بعد ایشان نشود.

خسته شدم. ادمی تا جایی توان دارد، اینروزها با شرایط ایران و اوضاع شغل و زندگیم، انقدر مشغله ناراحت کننده دارم که خسته شوم. دیگر توانم نمی کشد. قرار نبود بازنده باشم. قرار بود مدارا کنم و ان را به دوستان نیز هدیه دهم ولی نه من اهدا کننده خوبی بودم و نه دوستان پذیرنده خوبی...

هم او که 6ماه پیش رفت، برنده رفت و هم آنکه امروز می ماند برنده خواهد بود. هر کس هدفی دارد، من و شما و دیگران نیز هم...
به هر حال چندماهی گذشته در کنار هم. فرقی در حالم مشاهده نکردم. قبل از اینکه بیایم توهین نمی کردم اینک نیز نمی کنم.قبل از آمدنم کمتر از حقم وقت دیگران را می گرفتم و اینک نیز هم. قبل از آمدنم یک گوش بزرگ بودم و اینک نیزهم.
 

کلامی هم با مسوولان بالاترین: بترسید از گروه بازی های درون خانه ای که ساختید. از اینکه تملق شما را بگویند سخت ناراحت شوید. نگذارید سایت شما تریبون کسانی شود که از بیرون خانه به شیشه های آن سنگ پرتاب می کنند. سعی کنید مدارا و تساهل و تسامح را نهادینه کنید؛ آنطور نشود که عزیزان چون با اعتقادات من مخالفند مشمول حق وتویشان شوم. به گونه ای یاد دهید که به محتوای لینک رای دهند نه با فرستنده و یا اعتقاداتش..

نگذارید به مقدسات هیچ یک از ادیان توهین شود. بی شک شما بهتر می دانید که رژیم آمریکا و اسرائیل از آنسو بسیار معتقد و دینی هستند تنها فرقشان اینست که در زندگی و قانون داخلش نمی کنند. اما انسانهایی هستند اغلب معتقد.

با حضور خدا و فرستادگانش اوضاع تلطیف می شود و بدون انان کمی کریهه و هراسناک...

هوس زلف توام بود شکستم دادند...وصل می خواستم آینه دستم دادند.

 

بچه ها، باورش شاید برای همگی تان سخت باشد نمی دانید این دو روز برای نوشتن این چندخط تا چه اندازه با خود کلنجار رفتم. باورم نمی شد که نشود در بالاترین زندگی کرد. اینقدر فضای ملتهب به ادم فشار می اورد که ترجیح می دهد ساعتی در زندان بپوسد تا در بالاترین به سختی نفس کشد...بقول ابوالفضل اردوخانی وقتی می نویسیم ناخودآگاه عقده هایمان را خالی می کنیم. کاش پس از سالی این همه چرک و عفونت تبدیل شود به مهر و عطوفت همگی عزیزان را به خدا میسپارم

 

پ.ن۱: دوستان عزیز با توجه به اینکه به خودم قول دادم بهیچ وجه دیگه بعنوان یک عضو از بالاترین استفاده نکنم و تنها یک ناظر باشم، چنانچه سوال یا نظری داشتید همینجا درج کنید تا بتوانم پاسخ شما را بدهم. ضمن آنکه از همگی سپاسگزارم.




لينك ثابت | دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:2 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

این داستان رو اول میخواستم توی بخش نظرات بالاترین بنویسم. زیر لینک خبر کابين مسافران هواپيما 19 عکس اما دیدم طولانی شد. گفتم در وبلاگ بنویسم...ماجرا از شرایط مسافرت هوایی در ایران شروع میشه که:

درست همین ایام گرما چند سال پیش بود که مدتی در خط جنوب تهران بودم.بواسطه شغل و کار اول هفته تهران، وسط یا اخر هفته اهواز دوباره به همین منوال و الخ...توی این سفرها اتفاقات جالب زیاد می افتاد(از این حرفای بهروز مدرسی بودا) هواپیمای توپولوف سامانه تهویه اش تا وقتی روی زمین کار نمی کنه. طبیعیه قشر بدبختی مثل ما که کارش نوشتنه چیزی غیر از توپولوف و انتونوف و امثالهم عایدش نمیشد. خلاصه صبح زود رفتم دفتر مورد قرارداد. فکر کنم رئیس در شعبه اهواز اقای خادمی بود، گفت بلیط نداریم. گفتم عمو من باید برگردم.هلاک شدم. گفتم شده صندوق عقب هواپیما باید بفرستیم...

ساعت 9صبح گفت یه جا گیر اوردم مربوط به پاویون دولتی بدو بریم.ماهم بدو بدو رفتیم فرودگاه پرواز ساعت 9 و 45دقیقه بود. خب بلیط که نداشتم کارت پرواز دادن و پشت راننده (عین اتوبوس بود به حضرت عباس...فقط یه ذره شیک تر نه اندازه اتوبوسای سیر و سفر) نشستیم.البته به هرحال راننده کابین مخصوص به خودش رو داشت.هواپیما روشن شد خلبان گفت پرواز ما به شهرکرد 45دقیقه...یا ابیلفضل...آقا من و میگی؛تقریبا فقط گریه نکردم..مونده بودم که مگه خط اتوبوسه که اشتباه سوارم کردن یا سوار شدم.روم نمی شد سوال بپرسم! دیگه گریه ام در اومده بود.

بغل دستیم  فهمید مورچه افتاده به جونم.یه حاجی بود گفت جوون چیه نگرانی! دیگه دلم رو زدم به دریا گفتم والله حاج آقا من میخواستم برم تهران نمی دونم چطور شد سوار این هواپیمای شهرکرد شدم.یهویی دیدم ردیف عقبی از خنده منفجر شدن.صندلیاش دو تایی بود.عین صندلی های اتوبوس تازه قسمتیش که روی تایره.بقران مینی بوس های او ام شرف داشت به این.(این یکی به اون یکی گفت عجب یولیه...از سر و وضعش پیداست...)

حاجی به حرف اومد با لبخند گفت: نه پسرم این هواپیما اول میره شهرکرد بعد اونجا میشینه مسافر سوار و پیاده می کنه بعد بلند میشه به سمت تهران.مگه شما بهتون نگفتن؟روم نشد بگم بابا ما حتی بلیطم نداریم چه برسه به اطلاعات.گفتم والله نه ! من خودم بلیط رو نگرفتم.دلم خنک شد یهو. بعدش به خودم گفتم مگه اتوبوس واحد هستش(اتوبوسرانی-حمل و نقل عمومی-همون گله ای) که ایستگاه-ایستگاه نگه داره...

بر پدرت لعنت خادمی، نگاه کن چه بلایی سر ما اوردی. خلاصه با خیال راحت ابمیوه قل زده ام رو نوشیدم. شوفرمون گفت رسیدیم شهرکرد.اقا وقتی خواست بشینه تقریبا کلیه هام کنده شد. ولی بهرحال نشستیم توی یه برهوت واقعیه. پرنده پر نمیزد. هوا گرم سیستم تهویه خاموش. ۵دقیقه بعد در رو باز کردن یه سری مسافر خالی شدن. یکی اومد بالا شروع کرد اسم خوندن گلی جلالی، انور عبدی، صدتومنی بلبلی و...هرچی پیرپاتال خوشبو بود سوار این مینی بوس ما کرد و رفت.

گفتیم خب الان بلند میشه، راحت میشم. شد ۱۰دیقه،۲۰دیقه،۳۰ دیقه بلند شد. دیگه صدای همه در اومد که اقا هلاک شدیم. بگذارید بریم پایین. شوفر و شاگرداش میگفتن نمیشه...بوی عرقمون ملت رو کشته بود. تقریبا همه بوی گه گرفته بودن...

همه داد و هوار، یکی بلند شد گفت اقا مگه اومدیم حموم سونا؟ اصلا من میخوام همین ایستگاه پیاده بشم...نمی خوام برم تهرون، یکی دیگه گفت مرگ بر هما و روساش و انقلاب شد تقریبا توی هواپیما...در هواپیما رو باز کردن و یخورده به به(اسپری خوشبو کننده از پیف پاف بدتره) شکلاتی زدن و گفتن باید اجازه پرواز بگیریم. حالا نشسته بودیم وسط یه کویر نه اینور هواپیما نه اونور. دیگه صدام در اومد گفتم اقای کاپیتان از عمه من میخوای اجازه بگیری اینجا که تا کیلومترها هیچ موجود زنده ای وجود نداره...

حقیقتش برج مراقبت رو نمیشد دید و واقعا من که ندیدم. یه عده زدن زیر خنده ، حاجی کنار من بلند شد گفت اقا اگر حرکت نکنید تهران میرم شکایتتون رو میکنم. زیر لبی گفتم اره حاجی شماره اش رو بردار. خلاصه بعد از یک ساعت و خرده ای با اهن و تلپ این ابوقراضه دوباره راه افتاد. رفت توی هوا. احتمالا دوستان می دونن توپولوف سیستم تهویه اش توی هوا درست عینه فریزره...روسیه دیگه. اینبار همه صداشون در اومد که لامروت ها یخ کردیم...بگذریم ساعت دو بعد از ظهر مهراباد بودیم. تا وقتی زسیدیم یه ۱۰نفری شکوفه زده بودن. من توالت رو به گن کشیدم با عرض پوزش. و کلا مثه یه مشت گوسفند پیاده مون کردن...بعدش اساسی سرما خوردم. ضمنا وقتی رسیدم خونه خواهرم دماغش رو گرفته بود گفت رسا جان کاش بری حموم///



لينك ثابت | شنبه ششم مرداد 1386ساعت 4:1 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

یکی از دوستان من دختری داره به نام پپول. به نحوی من عموی این پپول میشم. کلاً من عموی موجودات بسیاری هستم. این پپول رو که من به ایشون میگم علیاحضرت پپول، بسیار موجو فعالی هستند. روزی ۳بار میگن میو اونم با صدایی بسیار ظریف. چند ده دفعه می لومبونند و بقیه روز رو هم استراحت میکنن.هرکی صداش رو از دور،بشنوه میگه اخی حتما ۵۰گرم. پپول دختر نازیه و البته مهمترین فعالیتش که حقوق بشری و حقوق زنان هم حساب میشه اینه که از این دست بخوابه روی اون دست و بالعکس. برای همین همیشه خسته است...بیچاره بچه مون بیش فعاله. کلاً ایشون خانمی هستن که همیشه حق باهاشونه و بالاخره به استراحت نیاز دارن...       

علیا حضرت پپول در حال در کردن خستگی، بعد از کلی کار، مثل خوردن و خوابیدن        علیاحضرت پپول
موجود به این کوپولی و تنبلی تو عمرم یکی دیدم، اونم پسرخواهرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
علیاحضرت پپول نشون دادن که بالاخره حساس هم هستن، اونم به فلاش دوربین  علیاحضرت پپول
تو، خودت رو بکش. اگه یک ذره تکون خورد! عمراً. کلاً کلاسش خیلی بالاست




لينك ثابت | سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:5 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

اعوذ بالله... و لعن هم دائم لعدائهم اجمعین(بلاگفا و اذنابش با این سیستم تخمی و سراسر زجر که از فحش ناموسی هم برای من بدتره)
موبایل که ۱۰بار زنگ خورد، بالاخره گوشی رو برداشتم. از سریش بودن تماس گیرنده سریع فهمیدم امیر است؛ یه چاق سلامتی باهاش کردم و گفتم امیر برو گمشو! روز تعطیل هم دست از سرم بر نمیداری؟ اونم ساعت ۸صبح! یه نیم ساعتی قربون صدقه ام رفت، حالم داشت دیگه بهم میخورد(البته احساس می کردم از این موجودی که کمبود موی جان رو جبران کرده تبدیل شدم به یه پری و فرشته). خلاصه گفتم لطفا بنال! گفت میخوام برم خواستگاری آرزو! آآآآآ دهنم باز موند، گفتم بابا اعتماد به نفس! فکر نکردی می ری اونجا شوتت می کنن بیرون، آبروت هم میره! آخه یقنعلی تو رو چه به اون؟ شروع کرد قسم دادن که نه باهم هماهنگ کردیم و خونواده اش هم میدونن و خلاصه...گفت و گفت؛ گفتم خب به من چه؟ گفت حاجی(یعنی من) نوکرتم تو هم باید با من بیای...یهویی انگار دوشاخه برق وصل کردن بهم. شروع کردم به فحش دادن و ...مرد حسابی،دیگه آدم نبود؟ بگو بینم برنامه ات چیه؟ اینم توطئه جدید؟ آخه وقتی میرن خواستگاری پیرمردا و پیرزنا رو میبرن، من بیام اونجا چی بگم؟ دوباره شروع کرد به حرف زدن که میدونی بابام نمی تونه حرف بزنه و مامان هم که ندارم و...دلم رو سوزوند و اخرش هم مخم رو زد. گفتم باشه میام، ولی خواهر زنت مال من! گفت باشه امضا هم می کنم! حالا انگار امضاش دو ریال می ارزید...

القصه عصر جمعه قرار گذاشتیم! قرار شد بخاطر سهمیه بندی بنزین، همه باهم اول یک جا جمع شیم بعد با ماشین بابای امیر بریم خواستگاری. باباش تا من رو دید پرید تو بغلم و شروع کرد گریه کردن، که نگاه کن حاجی این کره خر نفهم رفته کی رو انتخاب کرده!بعدش هم دو سه تا زیر زیره بهم سقلمه زد و آروم گفت اصلا فکر نمی کردم درخواست این نفهم رو قبول کنی، چون من اومدنم رو منوط کرده بودم به اومدن تو که مثلا دوست صمیمی اش هستی! سریع دوریالی ام افتاد، امیر نامرد این رو نگفته بود. تا خواستم حرف بزنم عین امیر اسدالله علم به حضورم شرفیاب شد، بلندش کردم و بوسیدم و... بالاخره رفتیم خونه عروس خانم. خونه که نبود ، داخلش کوه و آبشار و فضای سبز و سرسره و...بود.من و بابای امیر ۳-۴باری باهم تصادف کردیم. چون داشتیم این موزه عصر جدید رو نگاه می کردیم.

بالاخره ما راهنمایی شدیم تو و رفتیم توی اتاق پذیرایی، دسته گلمون توی کوچکترین گلدونه اون شده بود یه دسته کاهو! واقعا عجب دنیایی بود، سریع با استقبال عمومی مواجه شدیم. پدر آرزو خانم اومد، در مورد ایشون همین نکته بس که قیمت تیم ما سرجمع شاید میشد یک سوم عصای ایشون.

خلاصه بعد هم یواش یواش کل خانواده اومدن. هرچی تعداد اونا بیشتر، ما کمتر و کوچیک تر! یاد فیلم فارسی های زمان شاه افتاده بودم بد! پسر شوفر تاکسی و... من یکی که احساس ضعف داشتم. غیر از فحش مادر تمام ناسزاهای قشنگی که بلد بودم توی دلم دادم به امیر!

همه یکی ده بار حال ما و ماهم یکی ۲۰بار حال اونها رو پرسیدیم، شما خوبید و ما خوبیم و رسیده بود به اموات دیگه، شرایط واقعا  مصنوعی بود.

یهو سکوت همه جا رو گرفت. هیچکس حتی یه کلمه حرف هم نمی زد. همه سعی میکردن به یه ور دیگه نگاه کنن ولی زیر چشمی همدیگه رو می پاییدن.یکی داشت با موبایلش بازی می کرد، بابای امیر داشت قالی رو تست می کرد که چند رج و...

از شانس خوب یهویی یه بچه اون وسط پیداش شد. نی نی جوانترین عمه آرزو خانم بود. من تا دیدمش دیگه ولش نکردم و شروع کردم حرف زدن. " وای چقدر ناز؛ بیا بغل عمو بینم؛ چقدر ملوسی نی نی؛(نا گفته نماند ما به تخم بچه هم نبودیم چون اصلا تحویل نمی گرفت) بالاخره دست نی نی رو گرفتم و با صدای آمپلی فایر دار شروع کردن باهاش حال و احوال. یه نهصد دفعه ای پرسیدم اسم شما چیه؟ تا بالاخره گفتن امی تیدا! ها؟ بعدا فهمیدین این خانمچه الهه دریاها هستن.

بچه رو دادم بغل بابای علی. ایشون هم یه سانس همون برنامه ای رو که من اجرا کردم، اجرا کردن، خلاصه یخ جمع باز شد و خانواده آرزو خانم هم دیگه گیر داده بودن به بچه که اسمت چیه و حالت چطوره! انگار نه انگار بچه ۵سال توی همون خانواده بزرگ شده! بچه دیگه کلافه شده بود. ملت ...خل! ولش نمی کردن. هی سوالا تکرار می شد، امی چطوری؟ امی! اسمت چیه و امی چه نازی و....

دیگه طاقت از کف داده بودم. ایرکاندیشن هوا رو مطبوع کرده بود، ولی انگار سطل آب خالی کرده بودن روم. تمام لولاهای بدنم داشت آتیش میگرفت. شورتم هم رفته بود یه جایی...! دیگه نتونستم صبر کنم و بلند شدم و بعد با صدای غرا گفتم: خب بسلامتی دو خانواده باهم آشنا شدن، ما رفع زحمت می کنیم، انشالله در وقت دیگه به اصل موضوع می پردازیم!

بابای آرزو خانم، افتخار دادند و بالاخره صداشون در اومد و گفت ایشون کاملا درست میگن. دو خانواده همدیگه رو دیدن و...باری از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. هیچ کس حتی یک کلمه هم حرف نزد! میدون تجریش گفتم بابای امیر نگه داره! پیاده شدم، خواستم بگم من دیگه نیستم که قیافه التماس آمیز امیر رو دیدم، گفتم منتظر قرار بعدی هستم. امیر انشالله لودر زیرت بگیره و خداحافظی و رفتم...جلسه بعدی رو هم تعریف میکنم! البته اگر دوست داشتید بدونید در عرض دو هفته این ماجرا به کجا رسید...

پ.ن۱: تو این خانواده امیر اینا جدش گاریچی بوده تا باباش که تاکسی سرویس داره، خودش نمی دونم چطور فرهنگی در اومده؟!
پ.ن۲: کلی از معززین دنبال آرزوی خانم بودند که نزدیک دفتر ما مطب داشته و دارند، خانواده جولی رو که میشناسید؟ انجلینا اینا! ایشون آرزوناشون هستن.
پ.ن۳: نمی دونم چطور باهم آشنا شدن و چطور مخ این آرزو خانم رو زده




لينك ثابت | شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23:46 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

جامعه ایران رو دیدید؟ هیچوقت کسی به مقصود امید نداره! نمی دونم این کلیپ های تصویری خوانندگان مجاز ایران یا این فیلم های سینمایی رو دیدید یا نه؟ همیشه در راه رسیدن به هم هستن! مثلا یکی اینور درخت، یکی اونور درخت، بصورت دالی و هاتی هی بهم دیگه صورتشون رو نشون میدن بعد که میخوان دستای همدیگه رو بگیرن یهو صحنه میره روی تصویر یا ابلفضل؛ یعنی یه وقت فکر بد نکنین ها! یا مثلا میره ملاقاتی معشوقه اش زندان، بعد که میبرنش توی اتاق ملاقاتی از دور دستشون رو عینه دهن کرگدن باز میکنن، به نیم متری همدیگه که می رسن یهویی دستاشون رو میکنن تو جیبشون، یا مثلا دستاشون رو با نیم متر فاصله میگذارن روی میز، هی این دسته در حال رسیدنه به اون دسته! که یه وقت فکر بد نکنیم!

یا گوینده های خبری مون وسطشون اندازه کویر لوت فاصله است، که هم یه وقت فکر بد نکنیم، هم یه وقت توی بخش های بعدی خبر بالاخره این دو فرد مشکوک بهم نرسن! همیشه همه در حال رسیدن به هم هستن این دنبال اون، اون دنبال این میدود. حالا فکر کنید که کلیپ ۱۵دقیقه باشه. طرف قاییده میشه رسما. بهرحال از این لاطائلات هیچ نتیجه ای نمیخوام بگیرم از وقتی سهمیه بندی بنزین شروع شده، من هر روز صبح به دنبال تاکسی ها مثل یک عاشق بیچاره میدویدم. آخرش هم هیچ من بدون و اون بدو. هر روز هم بهم نمی رسیدم. 

لب کلام، دیروز یه راه حل توپ پیدا کردم(یه وقت فکر بد نکنین ) که میشه تسری اش داد به جامعه و احتمالا فیلم ها،کلیپ ها، مثلا دیگه هدیه تهرانی وقتی توی فیلم میره توی اتاق محمد رضا فروتن، به یه نتیجه ای میرسه و بالاخره بهم میرسن، وقتی عاشق میدود دنبال معشوقش بالاخره بغلش می کنه و...

راه حل: بشینی تا میتونی تو فکرت به این موارد تمرکز کنی و اونها رو بهم برسونی و اصلا هم سرکار نمی خواد بری. نرو بیرون و بیرون رو بیار تو خونه. بعد بلندشو و تو خونه فیلم و کلیپ بساز ،خودت رو بعد برسون به معشوقه ات. اخبار بگو ولی نه دروغ بعد آخرش هم دوباره همکارت که باز معشوقه ات هست بوسش کن. و کلا یک روز رو چه از نظر روحی، چه هنری،چه اجتماعی و چه سیاسی با آزادی کامل بگذرون. تمرین دموکراسی و رسیدن به مقصود، میتونی بگذاریش جمعه ها. به نظرم این بهم رسیدن ها، این عشق دادن ها به خیلی ها فشار میاره. مشکل ما کمی کمبود عشقی است که پایان خوش داره!  چرا ما همیشه فقط اون عشقی رو قبول داریم که پایان خوش نداره؟!




لينك ثابت | جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 21:17 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

مکان: خونه مون۱                (اسامی مستعار)
زمان: سر ظهر
موقعیت: آنفولانزا!۲

پرده اول:
دیروز بدلیل شدت سرماخوردگی(قیافه ام با لبو مو نمی زنه) توی خونه موندم و سرکار نرفتم.یه طرف کاناپه رو با بالش درست کردم، مقادیر معتنابهی خوردنی اعم از آب پرتقال،تئوفلین جی، الگزیر استامینوفن کدئین، آنتی بیوتیک گذاشتم دور و برم. زیر باسنم رو هم درست کردم(مشبک شده بیچاره، شبیه توری اینقدر آمپول زدم) لپ تاپ خدا تومنیم رو هم گذاشتم تو بغلم، شروع کردم به استراحت. چُرت و چت و وبگردی هم...نمرده بودم که!

پرده دوم:
مُسَکِن و لورازپام هم خوردم که قشنگ کمبود خوابم رو جبران کنم(عین ژله شده بودم، دست و پام آویزون)

پرده سوم:
سحر خانم(خاله زاده بنده) روز قبلش از کرج، بغچه بغل تشریف فرما شده بودن. میخواستن بوسیله من اطلاعات دینی و عمومی و امنیتی شون رو ارتقا بدن، تا وقتی میرن گزینش، از پس سوالات متعلق به عصر پارینه سنگی بر بیان...

پرده چهارم:
دوربین برگرده روی خودم، لطفا! داشتم میرفتم تو نشئگی داروها که یهو دیدم یه چیزی اومد تو به همراه در اصلی مجتمع،در راهرو و در ورودی! مصرف کیلویی داروها باعث شده بود مخم ۵بزنه و عصب هام کلا واکنش رو بیخیال شن. با چشمای خمار نگاهش کردم. عجیب به نظرم اومد ولی نه خیلی! سحر بود ولی یه جور عجیبی!

 دیدم داره میاد نزدیکم ولی نفهمیدم، سطح درکم در حد مرغ هم نبود! خلاصه تو همین هیر و ویری یهویی دیدم یه چیز سیاهی توی هوا داره می چرخه و با سرعت اف۱۴داره میاد نزدیکم(تو بمیری اصلا فرصت جاخالی نبود- چیز سیاه کیف دستی ایشون بود.) تنها چیزی که احساس کردم این بود که مغز سرم توی دهنم پخش شده و سقف دهانم هم سطح با جمجمه ام.

نوت بود نازم پخش شد روی زمین، خودم هم تقریبا هوشیاریم رو از دست داده بودم که دیدم یکی دیگه هم داره میاد، لاک پشتی برگشتم. این دفعه خورد تو کمرم. فکر کنم ستون فقرات و قفسه سینه ام جابه جا شد!دل و روده ام اومد تو دهنم (کاش دم صبح یه برچسب "بیمه ابلفضل" می چسبوندم به خودم- یا ابلفضل نجاتم بده از دست این قاتل جانی) دیدم نه داره دوباره گارد میگیره، شروع کردم به جیغ و داد(نوع فاطی رجبی،حتی بدتر) از هرچی پیر و پیغمبر و ائمه و فامیل و دوست و آشنا بود امداد خواستم. طبعا کسی نیومد، کمک.

داشتم داد می زدم که یهو سحر گوشی اسمارتش رو در اورد گفت خفه می شی رسا یا هولش بدم تو حلقت؟ ( میدونستم دلش نمیاد ولی خدای نکرده اگر دلش می اومد، فک و دهن و نای و مری و معده و روده ام قائیده می شد) سریع ساکت شدم!

پرده پنجم:
توی چشمام بطرز خصمانه ای نگاه می کرد. از ترس پرسیدم چته سحرجون؟(الهی بری زیر گل- زیر نویس). گفت رسا فقط بخندی یا بعدا برای کسی تعریف کنی! گفتم نه جان سحر(زیر نویس:به دلیل اهمیت جون سحر بعد از یک روز ماجرا بصورت حداکثری منتشر کردم). گفت:

پرده ششم:
گزینش آموزش و پرورش مرکز. سحر با دو مرد(زنیکه های ج...) چادری! بعد از کلی سوال مهم مثلا در مورد تعداد نقطه های نهج ال...و غیره! مدارک شما کامل و مدت زمان تدریس ساعتی تون هم کامل ولی یه مشکلی هست؟ سحر:چه چیزی خواهر؟ شما با رسا سمیعی چه نسبتی دارید؟ هیچی، ایشون پسرخاله دور! من هستند. مردان چادری: الان ازش خبر داری؟ نه الان چندسالی است که خانواده هامون باهم ارتباط ندارن! ولی شما باهم توی یک دانشگاه بودید و توی تمام حرکت های ...زشت ایشون همراهشون بودید؟ من؟ خب برای نشریه شون هم نقاشی(کاریکاتور) کشیدید؟ من؟ نه خب، ما با هم مشکلات اعتقادی داشتیم، بعدا دیگه باهاشون کار نکردم.مردان چادری: این هیچ، شما قرار بود با هم ازدواج کنید، نکردید چرا؟ سحر:هاااااا؟ یعنی انتظار دارید ما بچه های مردم رو بدیم دست معلمی که سوء اخلاقیات! داره؟ از اینجا به بعد رو خودم میگم: هر دو طرف ماجرا قاط می زنن و سحر رو به روش قدیمی تیپکس شوتش می کنن بیرون. ایشون هم با دلی خونین وقتی میرسن به من...

نتیجه اخلاقی:
اگر این روزها شما هم گزینش دارید و در ۱۴۰سال گذشته، خودتون،خانواده تون،همسایه تون،خاله و عمه دوست همسایه تون، سوتینی، شورت مامان دوزی و...روی بند رختی توی حیاط در انظار عمومی پهن کرده. خودش رو سبک نکنه و نره گزینش چه برسه به امثال ما که خلاف سیاسی و جرم شرعی هم...!

پ.ن۱: من و سحر در دوران شفیرگی عاشق هم شدیم و درس خوندیم تا در یک دانشگاه قبول شیم، بعدش در زمان خریت عاشق و معشوق موندیم ولی بعد، ارشاد شدیم و خوب شدیم و تصمیم گرفتیم جدا شیم!(یک حرکت کاملا انقلابی و روشنفکرانه)

پ.ن۲: سحر،صبح که میخواست بره اول رفت دو رکعت نماز خوند با صدای بلند، فکر کرد صداش رو بیشتر خدا می شنوه.و بعدش هم یه چادر ۹متری عین قالی پیچید دورش! بزور از جام بلندم کرد تا از زیر قران ردش کنم. آخرش هم التماس دعا...سحر رو تا حالا خودم ۴بار با کمک یاران مومن از زیر دست ماموران مبارزه با خوشکلی در اوردم. چندباری هم باباش و...بیشترین استفاده اش از پارچه نیم متره اونم بعنوان مانتو! 

پ.ن۳: دروغگو رو باید بری در خونه اش. سحر برانداز بود و من همین اصلاح طلب امروزی، تازه همیشه آویزونه به من! تا خودش باشه آفتاب پرست نشه!




لينك ثابت | پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 21:7 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

گفتم از امروز به بعد غیر از مطالب طنز و هجو و هزل کمی هم مثل کتاب چرا؟ عمل کنم! قراره در این پست بگم اسم سایپا مخفف چیست؟! حالا بدوین تا بگم. دو سه تا عشوه با یه کم ناز. علم بهتر از اینکه من توی سفر اروپایی 6ساعت بیادی رو تعقیب کنم... 

اول یه ...معر در خصوص حضرت بالاترین لعنهم دائم! بالاترین اغفالم کرد. و من هر روز ساعتهایم را با بالاترین تنظیم میکنم. حتی ساعت توالت رفتنم را! و لعنت به تو ای بالاترین که امتیازم را چون یک پمپ هورت می کشی توی خودت. می شود فوتش کنی بیرون؟ کاش هوش ات چون فهمت کور نبود. که هست! بالاترین و من از امشب به بعد غیر از طنز یک کار دیگه هم می کنم. هر بار در چند خط یک موضوع را با توی بی صحاب شده ی زورگیر امتیاز بر و میهمانان محترم سایتت که از من یتیم ترند تقسیم می کنم.روحم شاد. عجب ...شعری گفتم برای بالاترین صهیونیست

می دانید نام سایپا از کجا آمده است؟ به نظرتون! نه حالا فکر کنید! حالا مگه میگم! نه جان من دو تا حدس بزنید. می خواستید نیاید تو وبلاگ یه طنز نویس...مثلا سازمان یلان پاسداران ایران. یا سوتین یوزپلنگا و هزارو خرده ای دیگه چیز و میز. اما...

دوستان اشرف پهلوي، وی را  سايپا خطاب می کردندSAIPA!، سايپا؛ مخفف كلمات زير است:

SON ALTESS IMPERIAL PRINCESS ASHRAF

 كلمات بالا به زبان فرانسوي مي شود:

والاحضرت شاهدخت اشرف            (بدون شرح)




لينك ثابت | جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:54 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

اول) تمام آنچه که می نویسم فقط جنبه طنز دارد و هیچگونه قصد توهینی در کار نیست. بهرحال دیدم این موارد رو نمیشه داخل نشریات همکار داخلی انتشار داد. من هم که همینطور با خارجیا سر و سری ندارم لنگ در هوا هستم، بنابراین به این دیزل بلاگفا رضایت میدم که انشالله خدا زودتر شرش رو از سر ما بکناد و بعد در بالاترین میگزارم. دوست داشتید امتیاز بدید. نداشتید هم ندید...

حرف تو دلم میمونه دل درد می گیرم...دیشب طرح سهمیه بندی بنزین آغازشد، و شبیه باقی طرح های دولت نخبه هم یه چندتایی معلول و شهید و ...از خودش باقی گذاشت.  یهویی ۱۰۰هزار تا جاسوس با افتابه و شیلنگ و قصری(لگن) تشت و پلاستیک دسته دارو ... ریختن بنزین ببرن.

بالطبع چون جاسوس بودن و البته مقدار معتنابهی هم پول گرفته بودن از امریکا و اسرائیل کرم داشتن که الکی در هم بلولن و هی بگن بنزین میخوایم. این جاسوس های پولکی از یه لیتر بنزین هم نمی گذشتن بعد از یکی دو ساعت علافی هم به همکارانشون حمله بردن هم مامورهای انتظامی هم به هرچی بسکوییت و پفک و اخرش هم به پمپ بنزین.

صبح که شد یه تعداد نومیانده اظهار نظر کردن. ناز ترین این نظرات متعلق بود به م.ت،.. این شتر مدل ۸۶ با صلابت تمام فرمودند همه تون جاسوسین. یا هرکاری ما می کنیم تایید کنید یا اعتراف کنید به جاسوسی...طبق این نظریه مکش مرگ ما، ۶۰میلیون نفر از ایرانیان ایادی غربند...

پ.ن: طبعا اگر موضوع خاصی در نوشتار باشه و تذکری از سوی یکی از آنها که باید داده بشه با عرض پوزش نوشتار رو حذف خواهم کرد.




لينك ثابت | پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 0:58 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

بازگشت ابو دنی اورتیقا به نیکاراگوئه



۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۶    ساعت : ۲۱ , ۰۳
خبرگزاري انتخاب :

رسا سمیعی: بعد از انتشار عکسهای دو عضو شورای شهر در بیمارستان جاز بروکسل، اوضاع این حقیر سخت قمر در عقرب شد.یک تعداد از خوانندگان تماس گرفته بودند که این بخش در شأن انتخاب نیست! علت نا معلوم! عده ای غیر خواننده هم گفتند تعطیلش می کنید یا...؟ این شد که مدتی از خدمت حضور بی بهره بودیم. . النهایه با این همه موضوع بنا به مصلحت چراغ خاموش حرکت می کنیم و خودمان را به آن راه می زنیم. تا یک وقت خدای ناکرده نان این نویسنده هم آجر نشود.واقعا الاعفو! من دیگه عکس کسی را کار نخواهم کرد. گزارش زیر در خصوص اخی ابو دنی اورتیقا ست.
----------------------------------
رفیق دانیل اورتگا در ساعت یک بامداد 20خرداد وارد فرودگاه تهران شد و سرانجام در ساعت 10صبح به رزیدنس میهمانان خیلی خاص رسید و مورد استقبال برادران قلی و احمدی نژاد قرار گرفت.


The image “http://www.tiknews.net/files/962915585_____%20_____%20______%20_%20_____%20_____%20____.jpg” cannot be displayed, because it contains errors. 
رفیق اورتگا با چشمک: کلکا،کی بهتون گفته بود من بد ماشینم؟ همه با هم: اون!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامه گزارش تصویری را در بازگشت ابو دنی اورتیقا به نیکاراگوئه  ببینید و بخوانید.




لينك ثابت | یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 3:22 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

خبر از خواب پریدن یان گرزبسکی(کارگر راه آهن لهستانی) که 19سال پیش تر بر اثر سانحه به کما رفته بود، بدطور قلقلکم داد. تصور کن شب که میخوابی کشور در دست قهرمان خلق یاروزلسکی قلچماق(دیکتاتور لهستانی) باشه و وقتی بیدار می شوید واحد پولتان یورو، هرجای جهان هم بخواهی می توانید بروید... حتی دبی! احتمالا در اول مصاحبه وقتی ازش پرسیدن خوبی گفته : ما همه که سرخ می پوشیم و سیگار ویسنتون نمی کشیم زیر پرچم لنین کبیر و استالین عزیز و خروشچوف در رفاه بسر میبریم و سرخ بودیم و سرخ هم می مانیم تا چشم حسود هم کور! بعد که دو ریالیش رو براش میندازن ، چه قندها که با سنتز در اشکم یارو پولکی نمیشه.


« این داستان یکبار به گذشته می رود و یکبار در آینده سرکی می کشد. بنابراین از دستش ندهید جان همگیمان»

این خبر باعث یک الهام(نه از نوع همسر فاطی قلمبه)  شد. یک شب بطور کامل وقت گذاشتم و فکر کردم(واسه همین هیچی از توش در نیومد). اگر بنده 19سال پیش به خواب می رفتم(خدای نکرده یا امام رضا زبونم لال به کما می رفتم) وقتی ماکسیمیلیانوس آسا(صاحاب کهف اینا) بلند می شدم، چه تصویری از کشور و مسؤلان واقعا مکش مرگ ماش و زندگی تازه ام داشتم!

۲۵اردیبهشت۱۳۶۷

ننه خدافظ... کجا می ری ممجواد؟ قرار داریم ننه، با کی؟ ولمون کن ننه، همین پسین از نیستون عربها دودر کردم. بیخودی هم نلرز ننه ، اینقدر فنی استنطاقم کردن که راشیتیسم گرفتم. دیگه جون آقام نه دعوا راه میندازم، نه سیگار دود میکنم، حالا چه ماه رمضون چه روزه...  ننه داری بر می گردی  یه پنجاه تا هم نون بستون بیار با خودت.عزت زیاد ننه. یا علی.

کلون در حیاط رو پشت سرم انداختم، یه نخ اشنو ویژه در اوردم، آتیش کردم و یه نیش سوت زدم ،اصغر ریزه گفت سک سک. گفتم هلاهل، تقی طولانی و صادق دست طلا از پشت درخت ها اومدن بیرون. گفتم چه کاره اید؟ اصغر پنجه بوکسش رو نشون داد. گفت سوهونش زدم، لپ نشینه. تقی هم زنجیر ۳متری رو دو دور تابوند بالا سرش و صادق با تیزی اش یک خط انداخت کف دستش. گفت به سرخی همین خونم، کامی و نوچه هاش رو دوا گلی ای می کنم.
گفتم تمومه میریم یا می کشیم یا جنازه مون بر می گرده.

خط ۱۱ رفتیم تا رسیدیم میدون شوش، کامی ترکه و تیله هاش ، زودتر اومده بودن سر قرار.رفتم جلو نعره کشیدم: کامی میرم سر اصل مطلب...مشت اول پیاده شد رو صورت اش، خشتکش رو گرفتم، که فن دیروزی بچه های ثارالله روش بزنم، یهویی چشمم افتاد دیدم داره از ۵۰۰فرسخی گرت و خاک بلند میشه، چشم تلسکوپی نگاه کردم،اصغر و تقی و صادق را دیدم که تخته گاز در حال به چاک زدنند، پشت سرشون هم یه گردباد خطیر راه افتاده. دیدم اوضاع خیلی خیطه، یا ابلفضل...

کامی رو اوردم پائین تا خواستم بگم مخلص داش کامی هم هستیم. یهو یه دسته بیل دیدم داره میاد سمتم. گفتم توهم کردم، گفتم کامی من که یهو دسته بیل رو دیدم تا اومدم جمب بخورم، صاف نشست تو فرق سرم. از ته وجودم گفتم آخ. ای ننه، با تیر چراغ برق زدن کشتنم ،دنیا سفید شد، از اعماقم صدای چینی شکسته می اومد و دیگه هیچی نفهمیدم.

۱۳خرداد ۱۳۸۶

دکتر، دکتر بیمار تخت ۵ از کما خارج شد. قبل از دکتر خبرنگارها رسیدند و ماجرای من آغاز شد.
صدای بلندگوی بیمارستان: حیاتی مجری خبر: عجیب و وای _ با حول و قوه الهی یک مرده به یاری هسته های داخلی زنده شد، به همین مناسبت، نمی دونم کی نژاد طی اطلاعیه ای گفت: این نشونه قدرت ماورائی ماست، آمریکا بترسه، انرژی هسته ای حق مسلم ماهاست. اسرائیلم محوه و اینا، اینم معجزه اش... دمش واقعا گرم تریپ خودمون حرف میزد. بعد مردم هجوم اوردن به بیمارستان: غریو شادی و ندای پیامبرون از نوح بگیر تا شیخ چولوله! بعد بزور استریپ تیزمون  کردن.

 

واقعا روی پر و پاچه ام ملحفه نموند، همه را بعنوان معجزه تیکه تیکه کردن، این وسط از موهام هم دریغی نکردن. هرجا و واقعا هرجا که دستشون می رسید را کندن. یکی بخاطر دختر ترشیده، یکی خونه و یکی وام، یکی برای تست یه چیزی نیوم و...داشت خوشم می اومد که یه سری سرباز گمنام گفتن از طرف یکی از امامان اومدن سراغم. چشام گشاد شد. تا گفتم بفرما، یهویی توی تاکتیک جدید کلهم اندامم در اختیارشون قرار گرفت. فنون رزمی جندالله و ثارالله هم عوض شده بسلامتی همه توی ماساژ حرفه ای ان .

 

 فلانی اونور چه خبر بود؟ کی رو دیدی؟ با کی حرف زدی؟ بعد از استنتاج بالاخره ما راحت می شدیم(واسه همون روز البته، قرار شد19 سال آینده رو هر روز برم گزارش ضد انقلاب های اونور که اقدامی علیه ملیت و یه چیزی مربوط به کذب و ذهن می کنند و به روزنامه نگارها باج سیبیل میدن با اسم معرفی کنم) . یا ابلفضل، 19 سال؟ نفهمیدم . غلط کردم صدام اشتباها رفت بالا، انگار تریلی 18چرخ از روم رد کردن ،خلاصه بالاخره حالیم کردن...

 

اینها همه به کنار،نمی دونم چرا دست و پاهام عینه ژله پخش و پلاست، یجورایی آویزونم.

 

یکی از این دکترها امد و گفت پسرم ۱۹سال در کما بودی...ها؟ 
 بعد از شنیدن خبر اینکه ۱۹ سال مرده بودم، حالا دوباره زنده شدم و چیزی در حدودای معجزه ام،عین پپسی تحت زور،گازم زد بیرون. بعدش اومدن با خفت و خواری مامی مون کردن و رفتن. 

 

با خودم گفتم درست میشه، زن میگیرم خوب میشم...ها؟ تازه چشمم افتاد به اتاق،این قاب عکسه چرا تصاویرش مثه فیلم هری پاتر متحرکه(تلویزیون پلاسما)/این از اون چیزهایی است که اون دنیا بهم وحی شده. دو سه بار رسمن ازم کمک خواسته بود. ما هم که رفیق باز. چه رادیو ترانزیستوری عجیب و قشنگی . زنگ اخبار اتومات هم داره(مثل اینکه اقام یه چیزی به نام موبایل رو گزاشته پیشم، هرکار کردم بدمصب رادیوش روشن نشد.). طبیعیه کرامات سیاسی رو اصلا درک نکنم( همه این 19 سال اگه بهوش بودم هم، بازم هیچی نمی فهمیدم). تا این فلانی نژاد رو می بینم از ترس تلویزیون رو خاموش می کنم یه وقت از دست نرم. والله


خلاصه بعد یک پرستار از این مامان هاش اومد نشست پیشم ،گفت: بعد از مرخص شدن، میخوای چه کار کنی؟ گفتم میخوام زن بگیرم(لپام انار). گفت: زرشک! گفتم چرا؟ گفت: عزیزم(اوف ،چی گفت) از اینجا که بری بیرون، باید بری دنبال کار، بعد خونه، ماشین و موبایل و رفیق کلاس بالا و تحصیلات عالیه هم هست، تازه با این تیپ و سر وضع هم کی بهت زن میده(پنچر شدم، مثلا تیپ زده بودم واسه خبرنگارها. شلوار خانواده هشت ترک، پیرهن پلیسه کوبیسم، موهام هم بوکسی، کفشام هم قرمز با سگک طلایی، دم تخت)! پیجش کردند و رفت. من موندم و یه دل عاشق. باید بگم برام بخوانش، وای شب هجله... تو که محراب نگات جلوه راز منه...اون دو تا چشم سیات...داشتم چهچه میزدم که ...

یک چیز اومد تو، عجب...گفتم بفرما، یهویی زنکه گفت : مامی جان ، افتاد روم.ای وای ننم سکینه است. نعره زدم:ننه!های های اشک ریختم، یهویی یادم اومد گفتم پس اقام کو؟ هر کلمه رو 3دیقه کشید و گفت طلاق گرفتیم مامی! دستم را گزاشتم زیر چونه ام، گفتم پس این بامیه کیه؟ گفت:هیس، ددی  جدیدته! (به خودم گفتم: آقام شعبه زده، یا جورابه که نو و کهنه میشه شایدم آقای ادم آچار چرخه که هر دفعه یه طرفش بکار میاد! )گفتم ننه پس... که یهویه توسری بهم زد و گفت: مگه نمی بینی تو صورتم پروتز گزاشتم، تازه بینی ام هم عملیه، دندوناش رو هم نشونم داد(دنسیه و از این حرفا)، بعد گفت :اسمم رو هم گزاشتم، جولی...ها؟ بهم بگو مامی. آقای جدیدم رو هم معرفی کرد اینم کامبیزه! یهویی رادیو ترانزیستورش زنگ زد یک چیز عجیبی هول داد توی گوشش و شروع کرد حرف زدن و با یک عشوه شتری گفت: جولی جون باید بریم. مامان گفت فعلا بای عزیزم. این کمپوت ها رو هم بخور جون بگیری...


با خودم گفتم هی دنیا رو ببین. ننه آدم هم دیگه وفا نداره. بگزار آقام بیاد، طوفان به پا میکنم. حالا دست و پام عین ژله است بعدا دمبل میزنم میام رو فرم، باهاش درد دل می کنم. بهش می گم چی کشیدم، رفتم که یک دو بیتی در حوزه مادرات بخونم که یکهو یک چیز دیگه اومد تو، چه گوشتی ، با چشمک و دست پا گفتم بفرما جیگر اینجا، یهویی زنه گفت : مامی عزیزم ، عین فرش پهن شد روم... ای وای چه حالی!یهویی انگار یه تانکی آب افتاد روم، ای وای آقام صفر علی، یه لگد زد بهم ، گفت: یواش محرمه ، این مامی جدیدته؟ ها...به خودم گفتم من فقط 19سال مرده بودم نه ۱۹۰ سال، تازه توی ایران، چه خبر شده؟ چرا همه بی خانواده شدن! فیوز تحویل آقام صفر علی هم سوخته بود. میگم باز ننههه ،بیخیال درد دل، انار وار  به اقام میگم: زن میخوام! بابام دهنش مثل شیر باز شد و عین پلنگ جستی زد روم و فریاد زد: مرتیکه نره خر پاشو گم شو، 19 سال میدونی چقدر خرجت شده! از تو  کونم بیارم؟! یهویی زن آقام گفت: صِفرَل جون ارم باش فشارت نره بالا...ها؟

مامی تازه ام یک گردوالوی سفید صیقلی از توی یک کیف عجیب، (بعدا فهمیدم که بهش میگن گول پشتی) در اورد، گفت واسه تفریحت اوردیم، گفتم اتفاقا دوست داشتم برم تو چمنها بیمارستان، بومرنگه جدیده نه؟خطریه؟ مامی یک لبخندی زد و با کرشمه گفت: نه...فیلمه! یهو  انگار برق 33کیلو ولت گرفتم، عین شاهین فیلم و از دستش قاپیدم و گزاشتم تو شورتم...اونها هم هاج و واج. بابام گفت چته؟ عین اورانگوتان می افتی رو ادم...حرفش و قطع کردم و گفتم: من همینجور سرم با کونم پنالتی می زنه، میخوای سرمون رو به باد بدی؟ فیلم اوردی؟ میدونی از کجا آویزونمون میکنن؟ الان ثاراللهی میریزن... زن بابام خندید ، گفت: این انسان نخستین رو که نمی خوای بیاری خونه صفرل جون؟ بابام با خشم نگاهم کرد: گفت این فیلمه، بهش میگن سی دی! ازاد هم هست. دوباره یادم اومد به 19سال، اناری گون از شورتم بیرون کشیدمش و گفتم: ددددی عجب دنیایی شده، فیلم ویدیوئی کوچک رو می کنن تو کون آدم ، اونوقت این پیش دستی رو! گفت: پسر جان این چیزها ازاد شده دیگه. (کلاس)کسی هم از فیلم ویدئو استفاده نمی کنه،سعی کن بفهمی 19سال تمرگیده بودی(افشانه محبت آقام رو هم دیدم ) سی دی شورت شورتیم رو گزاشتم توی دست ددی، یهویی مامی گفت: ایش...با تمام این حرفها ، خوشحال شدم نامادریم اونجا بود وگرنه ددی با دو پا رفته بود توی اشکمم.  سریع بحث رو عوض کردم گفتم خوب حالا فیلم چی هست؟ نامادریم دهانش تا بناگوش باز شد، گفت: شاهکار قرن، بهترین فیلم دنیا، بعد اشکاش رو پاک کرد گفت قصه ای از دلها و یک نیم ساعت یه جملاتی بهم بافت(اب از دماغ و دهنم آویزون) و آخرش با صلابت گفت: تایتانیک...

 

ادامه دارد...

تمام حقوق معنوی و مالی این نوشتار متعلق است به نویسنده و صاحب این وبلاگ.




لينك ثابت | پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 22:32 :: مستعارم رسا سمیعی ::

>