تبليغاتX
سـیـبـــخـــــــونــه یــکــی یـکـدونــه
«هوس لمس کردن یک سیب سرخ...زیر باران در کنار یک درخت...کاش می شد، نچیدت ای سیب سرخ! کاش می شد!!!»

| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

این داستان رو اول میخواستم توی بخش نظرات بالاترین بنویسم. زیر لینک خبر کابين مسافران هواپيما 19 عکس اما دیدم طولانی شد. گفتم در وبلاگ بنویسم...ماجرا از شرایط مسافرت هوایی در ایران شروع میشه که:

درست همین ایام گرما چند سال پیش بود که مدتی در خط جنوب تهران بودم.بواسطه شغل و کار اول هفته تهران، وسط یا اخر هفته اهواز دوباره به همین منوال و الخ...توی این سفرها اتفاقات جالب زیاد می افتاد(از این حرفای بهروز مدرسی بودا) هواپیمای توپولوف سامانه تهویه اش تا وقتی روی زمین کار نمی کنه. طبیعیه قشر بدبختی مثل ما که کارش نوشتنه چیزی غیر از توپولوف و انتونوف و امثالهم عایدش نمیشد. خلاصه صبح زود رفتم دفتر مورد قرارداد. فکر کنم رئیس در شعبه اهواز اقای خادمی بود، گفت بلیط نداریم. گفتم عمو من باید برگردم.هلاک شدم. گفتم شده صندوق عقب هواپیما باید بفرستیم...

ساعت 9صبح گفت یه جا گیر اوردم مربوط به پاویون دولتی بدو بریم.ماهم بدو بدو رفتیم فرودگاه پرواز ساعت 9 و 45دقیقه بود. خب بلیط که نداشتم کارت پرواز دادن و پشت راننده (عین اتوبوس بود به حضرت عباس...فقط یه ذره شیک تر نه اندازه اتوبوسای سیر و سفر) نشستیم.البته به هرحال راننده کابین مخصوص به خودش رو داشت.هواپیما روشن شد خلبان گفت پرواز ما به شهرکرد 45دقیقه...یا ابیلفضل...آقا من و میگی؛تقریبا فقط گریه نکردم..مونده بودم که مگه خط اتوبوسه که اشتباه سوارم کردن یا سوار شدم.روم نمی شد سوال بپرسم! دیگه گریه ام در اومده بود.

بغل دستیم  فهمید مورچه افتاده به جونم.یه حاجی بود گفت جوون چیه نگرانی! دیگه دلم رو زدم به دریا گفتم والله حاج آقا من میخواستم برم تهران نمی دونم چطور شد سوار این هواپیمای شهرکرد شدم.یهویی دیدم ردیف عقبی از خنده منفجر شدن.صندلیاش دو تایی بود.عین صندلی های اتوبوس تازه قسمتیش که روی تایره.بقران مینی بوس های او ام شرف داشت به این.(این یکی به اون یکی گفت عجب یولیه...از سر و وضعش پیداست...)

حاجی به حرف اومد با لبخند گفت: نه پسرم این هواپیما اول میره شهرکرد بعد اونجا میشینه مسافر سوار و پیاده می کنه بعد بلند میشه به سمت تهران.مگه شما بهتون نگفتن؟روم نشد بگم بابا ما حتی بلیطم نداریم چه برسه به اطلاعات.گفتم والله نه ! من خودم بلیط رو نگرفتم.دلم خنک شد یهو. بعدش به خودم گفتم مگه اتوبوس واحد هستش(اتوبوسرانی-حمل و نقل عمومی-همون گله ای) که ایستگاه-ایستگاه نگه داره...

بر پدرت لعنت خادمی، نگاه کن چه بلایی سر ما اوردی. خلاصه با خیال راحت ابمیوه قل زده ام رو نوشیدم. شوفرمون گفت رسیدیم شهرکرد.اقا وقتی خواست بشینه تقریبا کلیه هام کنده شد. ولی بهرحال نشستیم توی یه برهوت واقعیه. پرنده پر نمیزد. هوا گرم سیستم تهویه خاموش. ۵دقیقه بعد در رو باز کردن یه سری مسافر خالی شدن. یکی اومد بالا شروع کرد اسم خوندن گلی جلالی، انور عبدی، صدتومنی بلبلی و...هرچی پیرپاتال خوشبو بود سوار این مینی بوس ما کرد و رفت.

گفتیم خب الان بلند میشه، راحت میشم. شد ۱۰دیقه،۲۰دیقه،۳۰ دیقه بلند شد. دیگه صدای همه در اومد که اقا هلاک شدیم. بگذارید بریم پایین. شوفر و شاگرداش میگفتن نمیشه...بوی عرقمون ملت رو کشته بود. تقریبا همه بوی گه گرفته بودن...

همه داد و هوار، یکی بلند شد گفت اقا مگه اومدیم حموم سونا؟ اصلا من میخوام همین ایستگاه پیاده بشم...نمی خوام برم تهرون، یکی دیگه گفت مرگ بر هما و روساش و انقلاب شد تقریبا توی هواپیما...در هواپیما رو باز کردن و یخورده به به(اسپری خوشبو کننده از پیف پاف بدتره) شکلاتی زدن و گفتن باید اجازه پرواز بگیریم. حالا نشسته بودیم وسط یه کویر نه اینور هواپیما نه اونور. دیگه صدام در اومد گفتم اقای کاپیتان از عمه من میخوای اجازه بگیری اینجا که تا کیلومترها هیچ موجود زنده ای وجود نداره...

حقیقتش برج مراقبت رو نمیشد دید و واقعا من که ندیدم. یه عده زدن زیر خنده ، حاجی کنار من بلند شد گفت اقا اگر حرکت نکنید تهران میرم شکایتتون رو میکنم. زیر لبی گفتم اره حاجی شماره اش رو بردار. خلاصه بعد از یک ساعت و خرده ای با اهن و تلپ این ابوقراضه دوباره راه افتاد. رفت توی هوا. احتمالا دوستان می دونن توپولوف سیستم تهویه اش توی هوا درست عینه فریزره...روسیه دیگه. اینبار همه صداشون در اومد که لامروت ها یخ کردیم...بگذریم ساعت دو بعد از ظهر مهراباد بودیم. تا وقتی زسیدیم یه ۱۰نفری شکوفه زده بودن. من توالت رو به گن کشیدم با عرض پوزش. و کلا مثه یه مشت گوسفند پیاده مون کردن...بعدش اساسی سرما خوردم. ضمنا وقتی رسیدم خونه خواهرم دماغش رو گرفته بود گفت رسا جان کاش بری حموم///



لينك ثابت | شنبه ششم مرداد 1386ساعت 4:1 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

یکی از دوستان من دختری داره به نام پپول. به نحوی من عموی این پپول میشم. کلاً من عموی موجودات بسیاری هستم. این پپول رو که من به ایشون میگم علیاحضرت پپول، بسیار موجو فعالی هستند. روزی ۳بار میگن میو اونم با صدایی بسیار ظریف. چند ده دفعه می لومبونند و بقیه روز رو هم استراحت میکنن.هرکی صداش رو از دور،بشنوه میگه اخی حتما ۵۰گرم. پپول دختر نازیه و البته مهمترین فعالیتش که حقوق بشری و حقوق زنان هم حساب میشه اینه که از این دست بخوابه روی اون دست و بالعکس. برای همین همیشه خسته است...بیچاره بچه مون بیش فعاله. کلاً ایشون خانمی هستن که همیشه حق باهاشونه و بالاخره به استراحت نیاز دارن...       

علیا حضرت پپول در حال در کردن خستگی، بعد از کلی کار، مثل خوردن و خوابیدن        علیاحضرت پپول
موجود به این کوپولی و تنبلی تو عمرم یکی دیدم، اونم پسرخواهرم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
علیاحضرت پپول نشون دادن که بالاخره حساس هم هستن، اونم به فلاش دوربین  علیاحضرت پپول
تو، خودت رو بکش. اگه یک ذره تکون خورد! عمراً. کلاً کلاسش خیلی بالاست




لينك ثابت | سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:5 :: مستعارم رسا سمیعی ::

>