| کمی مدارا را یاد بگیریم و نگذاریم حب و بغض ها در نظرات مان تاثیر بگذارد. که اگر بگذارد، این همه داد و بیداد و فریاد و فغان از نبود آزادی چه فایده ای دارد؟ در این صورت ما چه فرقی با حاکمینی که از آنان انتقاد می کنیم، داریم؟ ما که خود رعایت دیگران را نمی کنیم چه تضمینی وجود دارد که فردا روزی اگر حاکم شدیم، حق دیگران را ارج نهیم؟
اگر آنها اجازه نمی دهند ما حرف بزنیم، چرا ما باید دست به عمل متقابل بزنیم! جای انتقام گرفتن، کمی بلندنظرانه تر و دموکرات تر برخورد کنیم. شاید بهتر است تمرین کنیم.
| القصه عصر جمعه قرار گذاشتیم! قرار شد بخاطر سهمیه بندی بنزین، همه باهم اول یک جا جمع شیم بعد با ماشین بابای امیر بریم خواستگاری. باباش تا من رو دید پرید تو بغلم و شروع کرد گریه کردن، که نگاه کن حاجی این کره خر نفهم رفته کی رو انتخاب کرده!بعدش هم دو سه تا زیر زیره بهم سقلمه زد و آروم گفت اصلا فکر نمی کردم درخواست این نفهم رو قبول کنی، چون من اومدنم رو منوط کرده بودم به اومدن تو که مثلا دوست صمیمی اش هستی! سریع دوریالی ام افتاد، امیر نامرد این رو نگفته بود. تا خواستم حرف بزنم عین امیر اسدالله علم به حضورم شرفیاب شد، بلندش کردم و بوسیدم و... بالاخره رفتیم خونه عروس خانم. خونه که نبود ، داخلش کوه و آبشار و فضای سبز و سرسره و...بود.من و بابای امیر ۳-۴باری باهم تصادف کردیم. چون داشتیم این موزه عصر جدید رو نگاه می کردیم.
بالاخره ما راهنمایی شدیم تو و رفتیم توی اتاق پذیرایی، دسته گلمون توی کوچکترین گلدونه اون شده بود یه دسته کاهو! واقعا عجب دنیایی بود، سریع با استقبال عمومی مواجه شدیم. پدر آرزو خانم اومد، در مورد ایشون همین نکته بس که قیمت تیم ما سرجمع شاید میشد یک سوم عصای ایشون.
خلاصه بعد هم یواش یواش کل خانواده اومدن. هرچی تعداد اونا بیشتر، ما کمتر و کوچیک تر! یاد فیلم فارسی های زمان شاه افتاده بودم بد! پسر شوفر تاکسی و... من یکی که احساس ضعف داشتم. غیر از فحش مادر تمام ناسزاهای قشنگی که بلد بودم توی دلم دادم به امیر!
همه یکی ده بار حال ما و ماهم یکی ۲۰بار حال اونها رو پرسیدیم، شما خوبید و ما خوبیم و رسیده بود به اموات دیگه، شرایط واقعا مصنوعی بود.
یهو سکوت همه جا رو گرفت. هیچکس حتی یه کلمه حرف هم نمی زد. همه سعی میکردن به یه ور دیگه نگاه کنن ولی زیر چشمی همدیگه رو می پاییدن.یکی داشت با موبایلش بازی می کرد، بابای امیر داشت قالی رو تست می کرد که چند رج و...
از شانس خوب یهویی یه بچه اون وسط پیداش شد. نی نی جوانترین عمه آرزو خانم بود. من تا دیدمش دیگه ولش نکردم و شروع کردم حرف زدن. " وای چقدر ناز؛ بیا بغل عمو بینم؛ چقدر ملوسی نی نی؛(نا گفته نماند ما به تخم بچه هم نبودیم چون اصلا تحویل نمی گرفت) بالاخره دست نی نی رو گرفتم و با صدای آمپلی فایر دار شروع کردن باهاش حال و احوال. یه نهصد دفعه ای پرسیدم اسم شما چیه؟ تا بالاخره گفتن امی تیدا! ها؟ بعدا فهمیدین این خانمچه الهه دریاها هستن.
بچه رو دادم بغل بابای علی. ایشون هم یه سانس همون برنامه ای رو که من اجرا کردم، اجرا کردن، خلاصه یخ جمع باز شد و خانواده آرزو خانم هم دیگه گیر داده بودن به بچه که اسمت چیه و حالت چطوره! انگار نه انگار بچه ۵سال توی همون خانواده بزرگ شده! بچه دیگه کلافه شده بود. ملت ...خل! ولش نمی کردن. هی سوالا تکرار می شد، امی چطوری؟ امی! اسمت چیه و امی چه نازی و....
دیگه طاقت از کف داده بودم. ایرکاندیشن هوا رو مطبوع کرده بود، ولی انگار سطل آب خالی کرده بودن روم. تمام لولاهای بدنم داشت آتیش میگرفت. شورتم هم رفته بود یه جایی...! دیگه نتونستم صبر کنم و بلند شدم و بعد با صدای غرا گفتم: خب بسلامتی دو خانواده باهم آشنا شدن، ما رفع زحمت می کنیم، انشالله در وقت دیگه به اصل موضوع می پردازیم!
بابای آرزو خانم، افتخار دادند و بالاخره صداشون در اومد و گفت ایشون کاملا درست میگن. دو خانواده همدیگه رو دیدن و...باری از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. هیچ کس حتی یک کلمه هم حرف نزد! میدون تجریش گفتم بابای امیر نگه داره! پیاده شدم، خواستم بگم من دیگه نیستم که قیافه التماس آمیز امیر رو دیدم، گفتم منتظر قرار بعدی هستم. امیر انشالله لودر زیرت بگیره و خداحافظی و رفتم...جلسه بعدی رو هم تعریف میکنم! البته اگر دوست داشتید بدونید در عرض دو هفته این ماجرا به کجا رسید...
پ.ن۱: تو این خانواده امیر اینا جدش گاریچی بوده تا باباش که تاکسی سرویس داره، خودش نمی دونم چطور فرهنگی در اومده؟!
پ.ن۲: کلی از معززین دنبال آرزوی خانم بودند که نزدیک دفتر ما مطب داشته و دارند، خانواده جولی رو که میشناسید؟ انجلینا اینا! ایشون آرزوناشون هستن.
پ.ن۳: نمی دونم چطور باهم آشنا شدن و چطور مخ این آرزو خانم رو زده
|