تبليغاتX
سـیـبـــخـــــــونــه یــکــی یـکـدونــه
«هوس لمس کردن یک سیب سرخ...زیر باران در کنار یک درخت...کاش می شد، نچیدت ای سیب سرخ! کاش می شد!!!»

| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

ماجرا از آنجا آغاز شد که من دوباره یک خبر را در بالاترین لینک کردم. طبعا به دلیل حساسیت خبر فکر می کردم با استقبال خوانندگان روبرو شود، اما بالعکس نتیجه حاصل چندین منفی بود دائر بر کذب بودن لینک ارسالی!

تقریبا هربار که لینکی در حمایت از حاکمیت جمهوری اسلامی پست کردم، بنا به دلایلی منفی گرفته، که البته بسیاری از این منفی ها طبق قوانین بالاترین درست بوده است. اما وقتی موضوع را واکاوی می کنید متوجه می شوید که اکثر خطاهای فنی،نگارشی و ارسالی در پست های دیگران هم اتفاق می افتاد، اما به کمترین شکل با آنها برخورد شده. اساساً مشکل برخورد نبود، چرا که با وجود همین هنجارها است که ما در فرم اجتماع، رشد می کنیم. ((مثلا اگر واحه ای برای تذکر وجود نداشت، حقیقتا من اشتباهاتم بیشتر از گذشته تکرار می شد.)) مشکل شخص من هم نبود، چرا که در تمامی بالاترین شاید تنها به تعداد انگشتان دست مرا می شناسند، می ماند تنها مشکل متن و خبرهای انتخابی.

درست متوجه شدید، اکثر لینک هایی که می فرستادم و از عدم امتیازآوری آن گله داشتم تنها به این دلیل از آوردن امتیاز محروم بود که گاها هم جهت سیاست های جمهوری اسلامی بوده و یا بعضا از موفقیت های حکومت خبر می داد.

 بیاییم فرض کنیم رفته ایم توی اتاق عمل جراحی، میگذاریم یک ادم خوب ما را عمل کند یا یک متخصص هر چند بی شرف و پست؟ طبیعی است که متخصص! در هرکاری کسی متخصص است؛ و طبعا آن فرد برای خود اعتقاداتی دارد که قابل احترام است. حالا اگر از او دل خوشی نداریم، حداقل جانب انصاف را رعایت کنیم، کارهای درست اش رو نقض نکنیم. به اعمال غلطش انتقاد کنیم و به کارهای درستش نیز احسنت بگوییم.

کمی مدارا را یاد بگیریم و نگذاریم حب و بغض ها در نظرات مان تاثیر بگذارد. که اگر بگذارد، این همه داد و بیداد و فریاد و فغان از نبود آزادی چه فایده ای دارد؟ در این صورت ما چه فرقی با حاکمینی که از آنان انتقاد می کنیم، داریم؟ ما که خود رعایت دیگران را نمی کنیم چه تضمینی وجود دارد که فردا روزی اگر حاکم شدیم، حق دیگران را ارج نهیم؟

اگر آنها اجازه نمی دهند ما حرف بزنیم، چرا ما باید دست به عمل متقابل بزنیم! جای انتقام گرفتن، کمی بلندنظرانه تر و دموکرات تر برخورد کنیم. شاید بهتر است تمرین کنیم.




لينك ثابت | دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:26 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

اعوذ بالله... و لعن هم دائم لعدائهم اجمعین(بلاگفا و اذنابش با این سیستم تخمی و سراسر زجر که از فحش ناموسی هم برای من بدتره)
موبایل که ۱۰بار زنگ خورد، بالاخره گوشی رو برداشتم. از سریش بودن تماس گیرنده سریع فهمیدم امیر است؛ یه چاق سلامتی باهاش کردم و گفتم امیر برو گمشو! روز تعطیل هم دست از سرم بر نمیداری؟ اونم ساعت ۸صبح! یه نیم ساعتی قربون صدقه ام رفت، حالم داشت دیگه بهم میخورد(البته احساس می کردم از این موجودی که کمبود موی جان رو جبران کرده تبدیل شدم به یه پری و فرشته). خلاصه گفتم لطفا بنال! گفت میخوام برم خواستگاری آرزو! آآآآآ دهنم باز موند، گفتم بابا اعتماد به نفس! فکر نکردی می ری اونجا شوتت می کنن بیرون، آبروت هم میره! آخه یقنعلی تو رو چه به اون؟ شروع کرد قسم دادن که نه باهم هماهنگ کردیم و خونواده اش هم میدونن و خلاصه...گفت و گفت؛ گفتم خب به من چه؟ گفت حاجی(یعنی من) نوکرتم تو هم باید با من بیای...یهویی انگار دوشاخه برق وصل کردن بهم. شروع کردم به فحش دادن و ...مرد حسابی،دیگه آدم نبود؟ بگو بینم برنامه ات چیه؟ اینم توطئه جدید؟ آخه وقتی میرن خواستگاری پیرمردا و پیرزنا رو میبرن، من بیام اونجا چی بگم؟ دوباره شروع کرد به حرف زدن که میدونی بابام نمی تونه حرف بزنه و مامان هم که ندارم و...دلم رو سوزوند و اخرش هم مخم رو زد. گفتم باشه میام، ولی خواهر زنت مال من! گفت باشه امضا هم می کنم! حالا انگار امضاش دو ریال می ارزید...

القصه عصر جمعه قرار گذاشتیم! قرار شد بخاطر سهمیه بندی بنزین، همه باهم اول یک جا جمع شیم بعد با ماشین بابای امیر بریم خواستگاری. باباش تا من رو دید پرید تو بغلم و شروع کرد گریه کردن، که نگاه کن حاجی این کره خر نفهم رفته کی رو انتخاب کرده!بعدش هم دو سه تا زیر زیره بهم سقلمه زد و آروم گفت اصلا فکر نمی کردم درخواست این نفهم رو قبول کنی، چون من اومدنم رو منوط کرده بودم به اومدن تو که مثلا دوست صمیمی اش هستی! سریع دوریالی ام افتاد، امیر نامرد این رو نگفته بود. تا خواستم حرف بزنم عین امیر اسدالله علم به حضورم شرفیاب شد، بلندش کردم و بوسیدم و... بالاخره رفتیم خونه عروس خانم. خونه که نبود ، داخلش کوه و آبشار و فضای سبز و سرسره و...بود.من و بابای امیر ۳-۴باری باهم تصادف کردیم. چون داشتیم این موزه عصر جدید رو نگاه می کردیم.

بالاخره ما راهنمایی شدیم تو و رفتیم توی اتاق پذیرایی، دسته گلمون توی کوچکترین گلدونه اون شده بود یه دسته کاهو! واقعا عجب دنیایی بود، سریع با استقبال عمومی مواجه شدیم. پدر آرزو خانم اومد، در مورد ایشون همین نکته بس که قیمت تیم ما سرجمع شاید میشد یک سوم عصای ایشون.

خلاصه بعد هم یواش یواش کل خانواده اومدن. هرچی تعداد اونا بیشتر، ما کمتر و کوچیک تر! یاد فیلم فارسی های زمان شاه افتاده بودم بد! پسر شوفر تاکسی و... من یکی که احساس ضعف داشتم. غیر از فحش مادر تمام ناسزاهای قشنگی که بلد بودم توی دلم دادم به امیر!

همه یکی ده بار حال ما و ماهم یکی ۲۰بار حال اونها رو پرسیدیم، شما خوبید و ما خوبیم و رسیده بود به اموات دیگه، شرایط واقعا  مصنوعی بود.

یهو سکوت همه جا رو گرفت. هیچکس حتی یه کلمه حرف هم نمی زد. همه سعی میکردن به یه ور دیگه نگاه کنن ولی زیر چشمی همدیگه رو می پاییدن.یکی داشت با موبایلش بازی می کرد، بابای امیر داشت قالی رو تست می کرد که چند رج و...

از شانس خوب یهویی یه بچه اون وسط پیداش شد. نی نی جوانترین عمه آرزو خانم بود. من تا دیدمش دیگه ولش نکردم و شروع کردم حرف زدن. " وای چقدر ناز؛ بیا بغل عمو بینم؛ چقدر ملوسی نی نی؛(نا گفته نماند ما به تخم بچه هم نبودیم چون اصلا تحویل نمی گرفت) بالاخره دست نی نی رو گرفتم و با صدای آمپلی فایر دار شروع کردن باهاش حال و احوال. یه نهصد دفعه ای پرسیدم اسم شما چیه؟ تا بالاخره گفتن امی تیدا! ها؟ بعدا فهمیدین این خانمچه الهه دریاها هستن.

بچه رو دادم بغل بابای علی. ایشون هم یه سانس همون برنامه ای رو که من اجرا کردم، اجرا کردن، خلاصه یخ جمع باز شد و خانواده آرزو خانم هم دیگه گیر داده بودن به بچه که اسمت چیه و حالت چطوره! انگار نه انگار بچه ۵سال توی همون خانواده بزرگ شده! بچه دیگه کلافه شده بود. ملت ...خل! ولش نمی کردن. هی سوالا تکرار می شد، امی چطوری؟ امی! اسمت چیه و امی چه نازی و....

دیگه طاقت از کف داده بودم. ایرکاندیشن هوا رو مطبوع کرده بود، ولی انگار سطل آب خالی کرده بودن روم. تمام لولاهای بدنم داشت آتیش میگرفت. شورتم هم رفته بود یه جایی...! دیگه نتونستم صبر کنم و بلند شدم و بعد با صدای غرا گفتم: خب بسلامتی دو خانواده باهم آشنا شدن، ما رفع زحمت می کنیم، انشالله در وقت دیگه به اصل موضوع می پردازیم!

بابای آرزو خانم، افتخار دادند و بالاخره صداشون در اومد و گفت ایشون کاملا درست میگن. دو خانواده همدیگه رو دیدن و...باری از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. هیچ کس حتی یک کلمه هم حرف نزد! میدون تجریش گفتم بابای امیر نگه داره! پیاده شدم، خواستم بگم من دیگه نیستم که قیافه التماس آمیز امیر رو دیدم، گفتم منتظر قرار بعدی هستم. امیر انشالله لودر زیرت بگیره و خداحافظی و رفتم...جلسه بعدی رو هم تعریف میکنم! البته اگر دوست داشتید بدونید در عرض دو هفته این ماجرا به کجا رسید...

پ.ن۱: تو این خانواده امیر اینا جدش گاریچی بوده تا باباش که تاکسی سرویس داره، خودش نمی دونم چطور فرهنگی در اومده؟!
پ.ن۲: کلی از معززین دنبال آرزوی خانم بودند که نزدیک دفتر ما مطب داشته و دارند، خانواده جولی رو که میشناسید؟ انجلینا اینا! ایشون آرزوناشون هستن.
پ.ن۳: نمی دونم چطور باهم آشنا شدن و چطور مخ این آرزو خانم رو زده




لينك ثابت | شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23:46 :: مستعارم رسا سمیعی ::


| دنباله Donbaleh | بالاترین Balatarin |

جامعه ایران رو دیدید؟ هیچوقت کسی به مقصود امید نداره! نمی دونم این کلیپ های تصویری خوانندگان مجاز ایران یا این فیلم های سینمایی رو دیدید یا نه؟ همیشه در راه رسیدن به هم هستن! مثلا یکی اینور درخت، یکی اونور درخت، بصورت دالی و هاتی هی بهم دیگه صورتشون رو نشون میدن بعد که میخوان دستای همدیگه رو بگیرن یهو صحنه میره روی تصویر یا ابلفضل؛ یعنی یه وقت فکر بد نکنین ها! یا مثلا میره ملاقاتی معشوقه اش زندان، بعد که میبرنش توی اتاق ملاقاتی از دور دستشون رو عینه دهن کرگدن باز میکنن، به نیم متری همدیگه که می رسن یهویی دستاشون رو میکنن تو جیبشون، یا مثلا دستاشون رو با نیم متر فاصله میگذارن روی میز، هی این دسته در حال رسیدنه به اون دسته! که یه وقت فکر بد نکنیم!

یا گوینده های خبری مون وسطشون اندازه کویر لوت فاصله است، که هم یه وقت فکر بد نکنیم، هم یه وقت توی بخش های بعدی خبر بالاخره این دو فرد مشکوک بهم نرسن! همیشه همه در حال رسیدن به هم هستن این دنبال اون، اون دنبال این میدود. حالا فکر کنید که کلیپ ۱۵دقیقه باشه. طرف قاییده میشه رسما. بهرحال از این لاطائلات هیچ نتیجه ای نمیخوام بگیرم از وقتی سهمیه بندی بنزین شروع شده، من هر روز صبح به دنبال تاکسی ها مثل یک عاشق بیچاره میدویدم. آخرش هم هیچ من بدون و اون بدو. هر روز هم بهم نمی رسیدم. 

لب کلام، دیروز یه راه حل توپ پیدا کردم(یه وقت فکر بد نکنین ) که میشه تسری اش داد به جامعه و احتمالا فیلم ها،کلیپ ها، مثلا دیگه هدیه تهرانی وقتی توی فیلم میره توی اتاق محمد رضا فروتن، به یه نتیجه ای میرسه و بالاخره بهم میرسن، وقتی عاشق میدود دنبال معشوقش بالاخره بغلش می کنه و...

راه حل: بشینی تا میتونی تو فکرت به این موارد تمرکز کنی و اونها رو بهم برسونی و اصلا هم سرکار نمی خواد بری. نرو بیرون و بیرون رو بیار تو خونه. بعد بلندشو و تو خونه فیلم و کلیپ بساز ،خودت رو بعد برسون به معشوقه ات. اخبار بگو ولی نه دروغ بعد آخرش هم دوباره همکارت که باز معشوقه ات هست بوسش کن. و کلا یک روز رو چه از نظر روحی، چه هنری،چه اجتماعی و چه سیاسی با آزادی کامل بگذرون. تمرین دموکراسی و رسیدن به مقصود، میتونی بگذاریش جمعه ها. به نظرم این بهم رسیدن ها، این عشق دادن ها به خیلی ها فشار میاره. مشکل ما کمی کمبود عشقی است که پایان خوش داره!  چرا ما همیشه فقط اون عشقی رو قبول داریم که پایان خوش نداره؟!




لينك ثابت | جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 21:17 :: مستعارم رسا سمیعی ::

>