| پرده اول:
دیروز بدلیل شدت سرماخوردگی(قیافه ام با لبو مو نمی زنه) توی خونه موندم و سرکار نرفتم.یه طرف کاناپه رو با بالش درست کردم، مقادیر معتنابهی خوردنی اعم از آب پرتقال،تئوفلین جی، الگزیر استامینوفن کدئین، آنتی بیوتیک گذاشتم دور و برم. زیر باسنم رو هم درست کردم(مشبک شده بیچاره، شبیه توری اینقدر آمپول زدم) لپ تاپ خدا تومنیم رو هم گذاشتم تو بغلم، شروع کردم به استراحت. چُرت و چت و وبگردی هم...نمرده بودم که!![]()
پرده دوم:
مُسَکِن و لورازپام هم خوردم که قشنگ کمبود خوابم رو جبران کنم(عین ژله شده بودم، دست و پام آویزون)![]()
پرده سوم:
سحر خانم(خاله زاده بنده) روز قبلش از کرج، بغچه بغل تشریف فرما شده بودن.
میخواستن بوسیله من اطلاعات دینی و عمومی و امنیتی شون رو ارتقا بدن، تا وقتی میرن گزینش، از پس سوالات متعلق به عصر پارینه سنگی بر بیان...![]()
پرده چهارم:
دوربین برگرده روی خودم، لطفا! داشتم میرفتم تو نشئگی داروها
که یهو دیدم یه چیزی اومد تو به همراه در اصلی مجتمع،در راهرو و در ورودی!
مصرف کیلویی داروها باعث شده بود مخم ۵بزنه و عصب هام کلا واکنش رو بیخیال شن. با چشمای خمار نگاهش کردم. عجیب به نظرم اومد ولی نه خیلی! سحر بود ولی یه جور عجیبی!![]()
دیدم داره میاد نزدیکم ولی نفهمیدم، سطح درکم در حد مرغ هم نبود!
خلاصه تو همین هیر و ویری یهویی دیدم یه چیز سیاهی توی هوا داره می چرخه و با سرعت اف۱۴داره میاد نزدیکم(تو بمیری اصلا فرصت جاخالی نبود- چیز سیاه کیف دستی ایشون بود.) تنها چیزی که احساس کردم این بود که مغز سرم توی دهنم پخش شده و سقف دهانم هم سطح با جمجمه ام.
نوت بود نازم پخش شد روی زمین، خودم هم تقریبا هوشیاریم رو از دست داده بودم که دیدم یکی دیگه هم داره میاد، لاک پشتی برگشتم. این دفعه خورد تو کمرم. فکر کنم ستون فقرات و قفسه سینه ام جابه جا شد!دل و روده ام اومد تو دهنم (کاش دم صبح یه برچسب "بیمه ابلفضل" می چسبوندم به خودم- یا ابلفضل نجاتم بده از دست این قاتل جانی)
دیدم نه داره دوباره گارد میگیره، شروع کردم به جیغ و داد(نوع فاطی رجبی،حتی بدتر) از هرچی پیر و پیغمبر و ائمه و فامیل و دوست و آشنا بود امداد خواستم. طبعا کسی نیومد، کمک. ![]()
داشتم داد می زدم که یهو سحر گوشی اسمارتش رو در اورد گفت خفه می شی رسا یا هولش بدم تو حلقت؟
( میدونستم دلش نمیاد ولی خدای نکرده اگر دلش می اومد، فک و دهن و نای و مری و معده و روده ام قائیده می شد) سریع ساکت شدم!![]()
پرده پنجم:
توی چشمام بطرز خصمانه ای نگاه می کرد. از ترس پرسیدم چته سحرجون؟(الهی بری زیر گل- زیر نویس). گفت رسا فقط بخندی یا بعدا برای کسی تعریف کنی! گفتم نه جان سحر(زیر نویس:به دلیل اهمیت جون سحر بعد از یک روز ماجرا بصورت حداکثری منتشر کردم).
گفت:
پرده ششم:
گزینش آموزش و پرورش مرکز. سحر با دو مرد(زنیکه های ج...) چادری! بعد از کلی سوال مهم مثلا در مورد تعداد نقطه های نهج ال...و غیره! مدارک شما کامل و مدت زمان تدریس ساعتی تون هم کامل ولی یه مشکلی هست؟ سحر:چه چیزی خواهر؟ شما با رسا سمیعی چه نسبتی دارید؟ هیچی، ایشون پسرخاله دور! من هستند. مردان چادری: الان ازش خبر داری؟ نه الان چندسالی است که خانواده هامون باهم ارتباط ندارن! ولی شما باهم توی یک دانشگاه بودید و توی تمام حرکت های ...زشت ایشون همراهشون بودید؟ من؟ خب برای نشریه شون هم نقاشی(کاریکاتور) کشیدید؟ من؟ نه خب، ما با هم مشکلات اعتقادی داشتیم، بعدا دیگه باهاشون کار نکردم.مردان چادری: این هیچ، شما قرار بود با هم ازدواج کنید، نکردید چرا؟ سحر:هاااااا؟
یعنی انتظار دارید ما بچه های مردم رو بدیم دست معلمی که سوء اخلاقیات! داره؟ از اینجا به بعد رو خودم میگم: هر دو طرف ماجرا قاط می زنن و سحر رو به روش قدیمی تیپکس شوتش می کنن بیرون. ایشون هم با دلی خونین وقتی میرسن به من...![]()
نتیجه اخلاقی:
اگر این روزها شما هم گزینش دارید و در ۱۴۰سال گذشته، خودتون،خانواده تون،همسایه تون،خاله و عمه دوست همسایه تون، سوتینی، شورت مامان دوزی و...روی بند رختی توی حیاط در انظار عمومی پهن کرده. خودش رو سبک نکنه و نره گزینش چه برسه به امثال ما که خلاف سیاسی و جرم شرعی هم...!![]()
پ.ن۱: من و سحر در دوران شفیرگی عاشق هم شدیم
و درس خوندیم تا در یک دانشگاه قبول شیم، بعدش در زمان خریت عاشق و معشوق موندیم
ولی بعد، ارشاد شدیم و خوب شدیم و تصمیم گرفتیم جدا شیم!(یک حرکت کاملا انقلابی و روشنفکرانه)![]()
پ.ن۲: سحر،صبح که میخواست بره اول رفت دو رکعت نماز خوند با صدای بلند، فکر کرد صداش رو بیشتر خدا می شنوه.و بعدش هم یه چادر ۹متری عین قالی پیچید دورش! بزور از جام بلندم کرد تا از زیر قران ردش کنم. آخرش هم التماس دعا...سحر رو تا حالا خودم ۴بار با کمک یاران مومن از زیر دست ماموران مبارزه با خوشکلی در اوردم. چندباری هم باباش و...بیشترین استفاده اش از پارچه نیم متره اونم بعنوان مانتو!
پ.ن۳: دروغگو رو باید بری در خونه اش. سحر برانداز بود و من همین اصلاح طلب امروزی، تازه همیشه آویزونه به من! تا خودش باشه آفتاب پرست نشه!![]()
| یک نفر فهمید
که پس از هفده سال
فردایی نیست
یک نفر خندید
که جزای تن زن
پاره ای آجر زرد است
یک نفر ترسید
از درد لاشه سنگی
که سرش را می شکند
یک نفر پرسید
کسی هست،اینجا
قفل کند ثانیه ها را
یک نفر بویید
آخرین حس را
بوی خون ید جلادان
یک نفر در تردید
کی رسد نوبت او
از ورای وحشت تاریخ
یک نفر سوگید
که چسان می میرد
کاش سنگ اول...
یک نفر اماده، منتظر ساعت مرگ
آمدند خونخواران، لبشان تشنه ی خون
دستبندی به دست و حلقه ی ترس بر دورش
یک نفر از وحشت، این دم آخر افتاده چو برگ
یک نفر را چندین نامرد، می کشند بر روی زمین
یک نفر قبل از مرگش، کفنش را پوشید
یک نفر رفت تا شانه به خاک
یک نفر فهمید، یک نفر ترسید، یک نفر لرزید
یک نفر با خود به کدامین جرم و گناه!
یک نفر همه شد فریاد
یک نفر داد می زد،آخ خ خ خ خ
یک نفر، آیتی، پر از بیداد
یک نفر خندید. او خدا را می دید
یک نفر رفت ز دنیا، یک نفر آمد به آن دنیا
بک نفر آمد و رفت به خاک و قاتلش پاره ی سنگ
یک نفر خسته ز دنیا، رمید!
یک نفر امروز مُرد!!!
یک نفر مرد، همین!!!
یک نفر مرد،همین!!!
نام مستعار: ر.س
پ.ن: همه چیز را با نام مستعار نوشته بودم. الا شعر. آن هم نوشتیم تا تمام شده باشد همه چیز! لعنت به امروز...
| اولین نی نی شعر: کلاغ نوک شکسته/شاعر: معلوم نیست/راوی:
رفتم به در باغ شیکسته
دیدم کلاغی اونجا نیشسته
گفتم غلاغه!(با پرسش و تعجب)
تهنا نیشستی؟
گفت حال ندارم،
نوکم شیکسته!
آخی بیچاره...تا شعر بعدی بای بای. راستی حتما با احساس بخونید، واسه همه!
| اول یه ...معر در خصوص حضرت بالاترین لعنهم دائم! بالاترین اغفالم کرد. و من هر روز ساعتهایم را با بالاترین تنظیم میکنم. حتی ساعت توالت رفتنم را! و لعنت به تو ای بالاترین که امتیازم را چون یک پمپ هورت می کشی توی خودت. می شود فوتش کنی بیرون؟ کاش هوش ات چون فهمت کور نبود. که هست! بالاترین و من از امشب به بعد غیر از طنز یک کار دیگه هم می کنم. هر بار در چند خط یک موضوع را با توی بی صحاب شده ی زورگیر امتیاز بر و میهمانان محترم سایتت که از من یتیم ترند تقسیم می کنم.روحم شاد. عجب ...شعری گفتم برای بالاترین صهیونیست
می دانید نام سایپا از کجا آمده است؟ به نظرتون! نه حالا فکر کنید! حالا مگه میگم! نه جان من دو تا حدس بزنید. می خواستید نیاید تو وبلاگ یه طنز نویس...مثلا سازمان یلان پاسداران ایران. یا سوتین یوزپلنگا و هزارو خرده ای دیگه چیز و میز. اما...
دوستان اشرف پهلوي، وی را سايپا خطاب می کردندSAIPA!، سايپا؛ مخفف كلمات زير است:
SON ALTESS IMPERIAL PRINCESS ASHRAF
كلمات بالا به زبان فرانسوي مي شود:
والاحضرت شاهدخت اشرف (بدون شرح)